تبليغاتX
گفتنی
بیان نظر شخصی پیرامون مسائل مختلف جامعه

زمانی شروع به نوشتن این مطلب کرده ام که پیش از آن مطلب ( یار مهربان )  را خوانده ام و ذهنم به دورانی قبل برگشت .من سن زیادی ندارم و هنوز روز ها و ساعت هایم را بر روی همان نیمکت های چوبی می گذرانم که شما بسیار از روزهای عمر خود را در انجا گذرانده اید؛ عمری که به سرعت می گذرد...

در عین حال که اشتیاقی مجهول از مدرسه داشتم اما تصویری واضحی از روزهای اول مدرسه ام ندارم.حکایت من و معلمانم حکایت عجیبی است .

در کلاس اول بودم و معلمم،من را دوست داشت؛ اما من .... ؛ تصور بدی نکنید حقیقتا نمی دانستم باید دوستش داشته باشم یا نه !؟

اما می دانم او من را دوست داشت زیرا در زمانی که من حتی نمی توانستم، تابلوی اعلانات را بخوانم؛ اسمم را به عنوان دانش آموز نمونه داده بود. آن زمان از پدرم شنیدم و خوشحال شدم. اما حالا ناراحتم زیرا من واقعا نمونه نبودم بلکه کودکی بودم ، آرام و کم و حرف که در آخرین ردیف می نشستم و کوچکترین حرکتی از خود نشان نمی دادم .من نمونه بودم چون انرژی کمتری از معلم می گرفتم اما کودک نبودم . اما ای کاش کودک بودم، کودکی که نمونه بود، در رفتارهای کودکانه نه رفتارهای انسانهای بزرگتر از خودش .

دوم ، سوم ابتدایی و ...

دوم و سوم راهنمایی.

اما امروز سوم دبیرستان هستم و می خواهم نامه ای برای معلمی بنویسم و برایش بگویم که....

روزی که آمدم مدرسه برایم گفتی مدرسه خانه دوم شماست و معلم پدر دوم تان . صدایت در ذهنم می چرخید و تنها چشمانم به چهره چروک خورده ات که برایت افتخاری در امر آموزش و بود از سال ها سابقه حرف می زد نگاه می کردم و خود در رویاهایی بودم ..

پدردوم ...در رویاهایم تصور روزهایی می کردم که تو را همچون پدرم بغل کنم و بوسه ات را ببینم اما پس از گذشت چند روز از شروع مدرسه فهمید این رویا، برای همیشه رویا خواهد بود ؛ زیرا همیشه می ترسیدم تو را بغل کنم و غرور کودکانه ام را با واژه" لوس" خرد کنی . پس ساکت و آرام نشستم .

معلم عزیزم یادت می آید آن روزی را که مرز دروغ و راست را برایم درهم شکستی ...بله آن روز را می گویم که علت تمرین ننوشتن تمرین را بیماریم گفتم، و در پاسخ گفتی:بهانه است و تنبلی ... به من آموختی دروغ و راست برایت تفاوتی ندارد و نمی توانی از چشمانم بفهمی .... چشمان صادق کودکی که، همه راز هایش را می خواهد به تو بگوید ...

معلم عزیزم یادت می آید آن روزی را که تکالیف نقاشی ام را انجام نداده بودم و ادوات تنبیه را نشانمان دادید تا بترسیم.... هنوز برایم سوال است که اگر تنبیه ممنوع نبود باز هم ما را تنها می ترساندی .

معلم عزیزم یادت می آید روزی را که از شاگردان پیشینت می گفتی و می گفتی اینقدر بی معرفت اند که به معلم خود سری نمی زنند . من هم در خیال خود ، آنها را بی معرفت می دانستم ..اما امروز فهمیده ام که چرا علاقه ای به مرور خاطراتشان با شما ندارند ...

                                                                                     معلم عزیزم روزت مبارک ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 2:20  توسط بامداد لاجوردی  | 

خوانده ایم روزی انواع بشر گرد هم آمدند تا خود را از گزند حیوانات و بلایای طبیعی مصون دارند تا از چیره گی آنان رها شوند و خود بر آنان چیره شوند.و هنگام چیره گی بر حیوانات از محبوب خود تشکر می کردند .

 زمان گذشت و ..

و بشر خود بر علیه خود گشت و گروهی از انسانها خواستند بر عده ای دیگر حکم برانند و بر آنان چیره شوند . در این زمان دوست داران قدرت جنگ ها را آغاز کردند هر کس دیگری را نابود ساخت و خون ها ریخته شد . امپراتوری ها برای گسترش قلمرو و هیتلر برای گسترش تفکر و نژاد و عراق و آمریکا و ....

هر چه بود درد بود و رنج بود و غم بود و بود و بود و گذشت اما درد دیدگان با دیدن محبوب خود آرام می گرفتند .

اما امروز

عده ای از انسانها می خواهند بر قلب دیگران چیره شوند و عزم خود را جزم کرده اند تا به هتک مقدساتی بپردازند که در قلب آدمیان ارام گرفته است .گویی آنان می خواهند بر قلب دیگران چیره شوند ...

هتاکی تصویر گر دانمارکی

سوالات موهن آموزش و پرورش

دانشگاه پلی تکنیک ( امیر کبیر ) و نشریات ساختگی

و.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 22:15  توسط بامداد لاجوردی  |